شخصیت


با یک دنیا درود و یک بغل آرزوهای زیبا برای همه ی عزیزانی که با گلبرگهای احساسشون همیشه بهترین همراهم بودن

گاهی وقتا اونقدر زمان کم میارم که شرمنده ی عزیزانم میشم از این بابت که نمیتونم به موقع برای عرض تشکر و قدردانی از حضور پر مهرشون و همچنین بهره بردن از دلنوشته هاشون خدمت برسم امیدوارم پوزشم را پذیرا باشین و بدونین که همیشه نیوشای سخن عاشقانه دوستان پر مهرشو دوست داره

کلمه ی شخصیت کلمه ای که خیلی از ما از کودکی با اون آشنا شدیم هنگامی که خطایی از یک کودک سر میزنه خانواده متذکر میشن که با این حرکت شخصیتت رو زیر سوال میبری باید به نوعی زندگی کنی که مردم به شخصیتت احترام بزارن و .... و اما شخصیت چیست؟

شخصیت به این معناست که ما پیشاپیش تصمیم گرفتیم بر طبق الگویی خاص و ذهنی زندگی کنیم. در این صورت٬ ما دیگه معصومانه زندگی نخواهیم کرد٬ بلکه حساب شده به زندگی می‌پردازیم. زندگی از پیش حساب شده و اندیشیده شد٬ یک زندگی معصومانه نیست بلکه یک زندگی حساب شده‌است. دراینصورت کارهای ما زاده‌ی لحظه‌ی اکنون نیست٬ بلکه زاده‌ی گذشته است٬ بیاته و رنگ و رقص و جاذبه‌ای نداره. کسی که زندگی پاک و کودکانه و معصومانه تجربه میکنه ٬ واکنش‌های آماده در کیسه نداره. او به اقتضای حال واکنش نشون میده. بنابراین واکنش‌هاش بکر و خلاقانه و دلبرانه‌ است. بنده‌ی مخلص٬ از آن روز زاده میشه٬ که دل و جان رو از عشق دیده و دل و جان رو به عشق داده. هستی خونه‌ی اونه و او در خونه‌ی خودش گم نشده که نام و نشان و شخصیت بخواد. او نه اسیر شب و روزه و نه گرفتار کساد. او چنان ربوده‌ی عشقه که یاد خودش رو از ذهن برده. به صفت٬ کشتی نوح که به باد عشق روانه. او به دریا افتاده و از این رو به مانند آب حیاته. اما کسی که هنوز در ساحل نیک و بد و کفر و دین جا مونده٬ ....

بیاین سمبلهایی که برامون به عنوان شخصیت یک بازی خشک و بی‌روح با وجودمون دارند٬ رها کنیم و در دشت احساس کودکانه و سرخوشانه مست و غزلخوان باشیم

در پناه معبد عشق


عشق ورزیدن



ما با شکستن های دل معنا گرفتیم                            
در قلب یاران صمیمی جا گرفتیم
فصلی که باغ دوستی یک دار کم داشت                      
ما در حریم مهرورزان جا گرفتیم
خشکیده در دشت کویری مانده بودیم                         
با غیرت ایام سر بالا گرفیتم
وقتی برای سوختن دادن پاداش                                 
ما یک نشان ساختن٬ تنها گرفتیم
میخانه را بستند و مستان را گرفتند                             
ما جام آبی از لب دریا گرفتیم
در برزخ تردیدها سرگشته بودیم                                  
آنک مدد از مکتب یا حق گرفتیم
دلدادگی را تا به ما استاد آموخت                                 
در باور پردیسیان ماوا گرفتیم

بارها و بارها از افرادی که در مورد عشق موعظه میکنن شنیدیم که میگن: «عشق بورزید». اما این جمله جمله‌ی کاملی نیست. چرا که وقتی دلی هنوز دارای زنگاره٬ وقتی هنوز تیره و کدره٬ وقتی هنوز این دل نقاط مبهمی از تاریکی داره٬ چطور میتونه ماوای عشق و عشق ورزیدن باشه؟ چنین عشقی از بستر نفرت برخاسته و پیشاپیش به سم کینه آغشته شده. به همین خاطر نیز برخی معتقدند که پایان عشق نفرته٬ چرا که این افراد هیچگاه خود رو برای ورود عشق آماده نساختن و بدون هیچ غبار روبی درب دل رو به روی عشق گشودن و چنین ورودی به چنین عاقبتی دچار میشه.  این ضعف عشق نیست بلکه مشکل از ماست.
 
در پناه معبد عشق

ذهن


امروز میخوام از یک حکایت شروع کنم:
مردی روستایی زیاد به مسافرت می‌رفت و بیشتر مسافرت‌های خودش رو با قطار انجام می‌داد. در کوپه‌ی خود٬ برای اینکه بار قطار سنگین نشه٬ چمدانش رو روی سرش میگذاشت. و می‌گفت: «من فقط برای خودم بلیط تهیه کردم٬ برای بارم که پولی نپرداختم!» بنابراین٬ چمدانش رو روی سرش میگذاشت! قطار٬ او و چمدانش رو با هم حمل می‌کرد. چه چمدان را روی سر می‌گذاشت و چه بر روی زمین برای قطار که در حال رفتن بود فرقی نمی‌کرد. 

ذهن همان به سر گرفتن غیر ضروری چمدان است. برای هستی فرقی نمی‌کنه که ما بار ذهن رو زمین بگذاریم٬‌ یا با خود حمل کنیم. همه‌ی هستی٬ بی حضور این ذهن و بی‌اتکا به آن٬ هست. 

اگر بتوانیم فقط برای چند دقیقه٬ حتی چند لحظه اون رو زمین بگذاریم همه‌ی وجود پدیدار میشه. وارد قلمروی دیگه خواهیم شد؛ قلمرو بی‌وزنی. بی‌وزنی٬ شاخ و برگ‌هایش رو در هوا گسترش می‌ده و ریشه‌هایش رو در زمین محکم می‌کنه. زمین و آسمان٬ دو صورت از ظهور و تجلی یک حیقیقت‌اند. حقیقتی که یگانه و بسیطه و همه چیز و همه کس رو در بر میگیره.
این خود ما هستیم که باید ریشه‌ها و بالها را بخواهیم.

مراقب خودتون باشین