من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه ی تست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زیر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زیر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
با درودی دوباره خدمت نازنینانم
در پست قبلی اشاره شد به حضور عشق زمانی که بدون هیچ چشمداشتی در وجودمون جاری و پویا میشه صرفا بخاطر خود عشق. در چنین حالتی زندگی به این سبب معنا پیدا میکنه و اهمیتش جلوه گر میشه و از حالت روزمرگی خارج می شه. هر چیز معمولی دیگه برای شخص معمولی نیست بلکه تلالویی فوق العاده پیدا میکنه. وقتی به شاخه گلی می رسیم در پوست خود نمی گنجیم می لرزیم و می رقصیم. غروب خورشید را می بینیم و حسی آمیخته با نیایش پیدا میکنیم. پرنده ای رو در پرواز مشاهده میکنیم و اشک در چشمانمان حلقه میزنه.
این احساس هر روز در عمیق و عمیقتر میشه تا این که ناگهان متوجه میشیم که دیگه از ما در ما نشانی نیست. ما محو شده ایم و به جای ما روشنایی نشسته. نوری الهی نوری همچون آبشار سرازیر میشه. این امر نشانه ی قطعی در راه بودنه. هنگامی که هستی و در عین حال نیستی به مقصد رسیده ایم .مقامی که دیگه نمیشه در اون ادعا کرد "من هستم" در حالی که برای نخستین بار هستی پیدا کرده ایم.
در پناه معبد عشق
همیشه دوستتون دارم
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
خیلی وقتها در وجودمون شادی وصف ناپذیری احساس میکنیم که علت اون رو نمیدونیم این احساس زمانی در ما رشد پیدا میکنه که عشق در وجودمون سیلان پیدا میکنه بدون هیچ چشمداشتی و تنها برای خود عشق. درست مانند زمانی که بخششی از جانب ما نسبت به یک نیازمند صورت می گیره. در چنین زمانی احساس میکنیم که پر شده ایم از نغمه و در درون خویش نوعی هم آهنگی شگفت رو میبینیم. همه چیز پیش چشمان ما به یک کل واحد می ریزه، کثرت ها ناپدید شده و نوعی وحدت عارفانه در درون شکل میگیره.
ما "من" های بیشماری نیستیم ما فردی واحد محسوب میشیم. شلوغی جمعیت نیسیتم، بلکه آرامشی یگانه می باشیم. بدین صورت، همه چیز در درون ما مرکزیت پیدا میکنه و زنگارها می رن و فرد شفاف میشه، همانند بلور. احساس وجد و سرور در انسان جوانه زده بی هیچ دلیلی. اگه کسی از ما بپرسه که چرا اینقدر شادمان هستیم؟ جوابی نخواهیم داشت. چرا که سرمستی ما ریشه در عقل نداره تا ما دلیلی برای اون داشته باشیم، شادمانی ما از دل می جوشه و شادمانی دل، بی منطق است.
گزیده :
عشق هدیه ای ارزشمنده که بخشیده میشه بدون هیچ چشمداشتی
شادمانی که بر پایه عشق باشه، منطق و استدلالی در خویش نداره
در پناه معبد عشق
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود
. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خداوند رفت تا روزهای بیشتری درخواست کند.
داد زد و بد و بیراه گفت، خداوند سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خداوند سکوت کرد.
جار و جنجال بپا ساخت، خداوند سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خداوند سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خداوند سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خداوند سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را با ناسزاگویی و جار و جنجال از دست دادی و تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز با یک روز چه کار می توان کرد؟
خداوند گفت:آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد و بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن زمان شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. و میتواند ....
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
همیشه دوستتون دارم